نمی دانم چه مرگم شده که حس و حال وبلاگ نویسی را مثل سابق ندارم..شاید یک نگاه غایت مندانه که می گوید:بنویسی که چه بشود؟و شاید یک عالمه اتفاقات در جریان که هر
کدامشان یلی میخواهد برای حل کردنش..
و باز شاید تغییر نگاهم به مسائل که بسیار منطقی و خشک تر از قبل شده است که یحتمل
حاصل افزایش سن است!کامم کم کم گس می شود و این مزه بی پایان ترین و عجیب ترین
مزه خدا روی زمین است.
دلم میخواهد حالا که در اصفهان ماندم و ماندنی شدم یک گوشه ای توی مسجد شاه،پشت
مشبک های چوبی رو به آفتاب، بچسبم به چوب ها و نفس بکشم و زل بزنم به تکه های
آفتاب سر ظهر که شاد می رقصند روی فرش های گل قرمز...
فردا بیست و نه ساله میشوم بدون اینکه هیچ اتفاق خاصی بیفتد..حالا یک زن بیست و نوه
ساله بدون حضور یک مرد..مردی که دست هایش آرامش و چشمهایش ستایش مرا برانگیزد..
در خانه ای که نسبت به آن، نسبت به همه چیزش، پرده هایش، مبل ها و فرش هایش،
آشپزخانه و ظرف هایش، چینش های ناگهانی و دکوراسیون متغیرش، حتی مورچه هایی
که آن زیر، توی کابینت ها و بالای ظرفشویی می لولند احساس تعلق کنم بدون هیچ تعلقی...
امروز هوس کردم بی سر و صدا بنویسم درست مثل عمرم که بی سر و صدا یک سال دیگرش
رفت...

شرح پریشانی...
ما را در سایت شرح پریشانی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 32 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 8:51