
شرح پریشانی ... (خاک باران خورده)... سایه ات کم نشود حضرت یار او به دنیا آمده بود، انگار روزی که من چشم گشودم او متولد شده بود و جایی از این کره ی خاکی نفس می کشید، زندگی میکرد، با طلوع هر روز برای او که هرگز ندیده بودمش می سرودم و وقت خواب در آغوشش آرام میگرفتم، چه بسیار بدل هایی با تلاش های بی ثمر آمدند تا به جای او بنشینند اما چشمان من هیچ گاه او را با دیگری اشتباه نگرفت، که نگرفت، ، با سنگد...
ادامه مطلب